چه
زودرفتی وچه غریبانه وغمگین .تاروبرگرداندیم جایت خالی
بودوتنها
یادگارآسمانیت قرآن کوچکی بود که لب تاقچه اتاق جا
مانده بود.
راستی که زندگی یک
لحظه است وعمرهم به قول خودت
"به
اندازه یک مژه بهم زدن است"
چه
خوب این شعر را می خواندی وچه زیبا و دلنشین تفسیرش
کردی
زندگی شعله شمعی ست که در بزم وجود
به نسیم مژه یر هم زدنی خاموش است
وآن روز چه خاموش
و بی صدا رفتی انکار خوابیده بودی.و.....
من انگار سنگینی
آسمان و زمین را بر شانه های خسته ام نهاد
ند شکستم و خرد
شدم درست مثل شیشه عینکت که درست
یه هفته
قبل....بهتر است بگویم یک هفته قبل از مهمانی رفتنت
..تو چه خونسرد
وبی اعتنا گفتی اشکالی ندارد مادر فدای _
سرت.این چند روز
آخر را با هر زحمتی شده با چشمای خودم
می بینم نه با چشم
عاریت .من چقدر گریه کردم که مادر بزرگ
شما را به خدا
نگویید روزهای آخر ما برای همیشه به وجودت
نیاز مندیم.
وتو چه مهربانانه
مرا در آغوش گرفتی ودر گوشم زمزمه کردی:
برای همیشه به کسی وابسته باش که وجودش
همیشگی است
نه به من که آفتاب لب بومم و.....
و امروزبه یاد تو
پشت این پنجره که رو به باغی زردو پاییز گرفته
باز می شود رو به
روی آفتاب سرخ غروب ایستاده ام .چشمان
به نم نشسته ام را
به دور دستهای افق دوخته ام وشعریادگار_
یت را به زیر لب
زمزمه می کنم
"زندگی شعله شمعی ست که در بزم
وجود
به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است"