زندگی
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸  

در گذر زمان طوفان سهمگین اجباروادارم نمودتا از روی پلی که به روی واژه ی زندگی بسنه شده بود بگذرم هوای سرد ودنیای خاموش درونم لحظه ای آرامم نمی گذاشت/گویی بیچارگی وبی کسی ودرماندگی وشکستگی رابا نیزه ی شکافنده ی سرنوشت بر چشمان و پیشانی من می نوشت وآه تنها کلمه ی محدود من ودرد تنها کلمه و پناه خرابه ها ی قلبم بود.

آخرین قطره ی گرم خون رگم چون نگین بیرون غلطید وآنگاه جسم بی روح و متحرک من همگام با اشکهای ندامت پای خسته ی خود را روی پل گذاشت و آنگاه صدای دل خراش پل نیمه جان نیز طنین انداز این دنیای غمگین شد و گویی که این بیچاره نیز از موقعیت خود و از نامی که با آن ملقب شده بیزار و رنجان بود پل زندگی ...

این تنها کلمه ی بود که از این موجود بی جان ولی پر معنا بر می خاست قدم هایم سنگین تر شدو جسم سنگین تر از همیشه به حرکت افتاد ناگهان در وسط راه جسم بی جان پل دوام نیافت و مرا در بیکران هوا معلق گذاشت چنان که وقتی بر صحنه ی زندگی فرود آمدم هزاران درد جانم را گرفت با سقوط روی اولین نقطه ی زندگی زجرو ضجه تنها نصیبم از این خاک وسیع حیات بود و به دنبال این زجروزجه ندامت و درد گریه ودر آخر سقوط در عمیق ترین نقطه نصیبم شد

زندگی واژه ی بی معنای حقیقت است حقیقتی کاذب و کاذبی کاذب تر از وجودی که خوشبختی است و در این سرزمین حتی مرگ خوشبختی مراسمی ندارد حتی خود خوشبختی آرامگاهی برای ابد ندارد و قبرستان ها نام رنجهای آدمیان را در خاک جا کرده اند حتی نامی از انسان ها روی این سنگها نوشته نشده ......


کلمات کلیدی:
یاد یاران
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  

لبخندسلام به تمام دوستان خوبم

نگید بی معرفتم ناراحتباور کنید بقدری گرفتارم که حتی نمی

تونم مطلب بنویسمنگران

آمدم تا بگم یه یادتان هستم با تمام گرفتاریهامکلافه

دوستان دارمقلب

در آینده نزدیک با مطلب جدید خواهم آمد فقط واسم دعا کنیدقهر


کلمات کلیدی:
مادر بزرگ
ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢  

چه زودرفتی وچه غریبانه وغمگین .تاروبرگرداندیم جایت خالی

بودوتنها یادگارآسمانیت قرآن کوچکی بود که لب تاقچه اتاق جا

مانده بود.

راستی که زندگی یک لحظه است وعمرهم به قول خودت

"به اندازه یک مژه بهم زدن است"

چه خوب این شعر را می خواندی وچه زیبا و دلنشین تفسیرش

کردی

      زندگی شعله شمعی ست که در بزم وجود

     به نسیم مژه یر هم زدنی خاموش است

وآن روز چه خاموش و بی صدا رفتی انکار خوابیده بودی.و.....

من انگار سنگینی آسمان و زمین را بر شانه های خسته ام نهاد

ند شکستم و خرد شدم درست مثل شیشه عینکت که درست

یه هفته قبل....بهتر است بگویم یک هفته قبل از مهمانی رفتنت

..تو چه خونسرد وبی اعتنا گفتی اشکالی ندارد مادر فدای _

سرت.این چند روز آخر را با هر زحمتی شده با چشمای خودم

می بینم نه با چشم عاریت .من چقدر گریه کردم که مادر بزرگ

شما را به خدا نگویید روزهای آخر ما برای همیشه به وجودت

نیاز مندیم.

وتو چه مهربانانه مرا در آغوش گرفتی ودر گوشم زمزمه کردی:

       برای همیشه به کسی وابسته باش که وجودش

      همیشگی است نه به من که آفتاب لب بومم و.....

و امروزبه یاد تو پشت این پنجره که رو به باغی زردو پاییز گرفته

باز می شود رو به روی آفتاب سرخ غروب ایستاده ام .چشمان

به نم نشسته ام را به دور دستهای افق دوخته ام وشعریادگار_

یت را به زیر لب زمزمه می کنم

    "زندگی شعله شمعی ست که در بزم وجود

     به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است"ناراحت


کلمات کلیدی:
خلوت
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤  

صدها باردرخلوت خود که ÷ر ازتار عنکبوت است به تو قول دادم که

روزهای خوش ازل رافراموش نکنم ودرشبهای تردیدووسوسه چراغ

فطرت راخاموش نکنم همه پنجره ها ودرها را خوب می بندم اما باز

شیطان می آید وکنارم می نشیندوطوری نگاهم می کند که نام پرنده 

ها از ذهنم پر می کشد.

هوای اتاق سربی می شود وکلمات در دهانم یخ می بندد شیطان  

می آید .

اتاقم دفترم وحتی کاسه ی آب متعفن می شود.

از پنجره به بیرون نگاه می کنم کائنات به سرعت ازمن دور می شود

آفتاب از من روی برمی گرداندوماه تاریک می شودوفرو می افتد.

یاد روزهایی می افتم که در قطره ای شبنم شنا می کردیم ودر

موسیقی ملایم گنجشگها به سکوت می رسیدیم.

شیطان می آید و من کنارجنازه کلمات می نشینیم و کاری از دستم بر

 نمی آید.پنجره هست اما آسمان نمی تواند وارد اتاق شود تو هستی

اما گویا دستهای من تو را نمی بیند

شیطان دوباره نگاهم می کندفرشته ها دوره ام می کنندومن از دور

دست به آنها می نگرم.

تو می آیی وشیطان خاکستر می شود عطر تو ازپرده ها بیرون می تراود

گلهای قالی به حرف در می آیندواتاقی از سیب در مقابلم قد می کشد

خدایا مرا باوسوسه های سمج تنها مگذار!

دلم را به همه نارنجها پیوند بزن وکوچکترین شاخه دورترین بهشت را

نصیبم کن.

پاهایم را با پلهای نقره ای عشق آشنا کن.

   فرا رسیدن ماه خدا ضیافت الله را تبریک می گوییم

               التماس دعافرشته

 


کلمات کلیدی:
نازنین معشوق
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧  

ای نازنین معشوق مهربانم

اي نام تو درهر نفس ورد زبانم

با گرمخويهاي تو من خو گرفتم

ديگرزدمسردي نزن آتش بجانم

تنها ترادارم تراخواهم كه بي تو

ازخويش بيزارم گريزان از جهانم

من نيزگنجشكي نزارودردمندم

من باتوشهبازي به اوج آسمانم

سنگم ولي ازپرتو مهر تو لعلم

پيرم ولي در سايه عشقت جوانم

هرگزنخواهم جزتوازدرگاهت اي دوست

كردي دراين دعوي چه بسيار امتحانم

هيچ اززبانم نشنوي جز شعر(شيدا)

تادرگلستان تو مرغي نغمه خوانم

 

                                        حق چاپ محفوظ

 


کلمات کلیدی:
شقايق
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٢  

ای شقايق با من حرف بزن

با من که شکسته تر از واژه های شکسته ام با من حرف بزن .ای صداقت بی انتها ای مسافر ستاره پوش ای ترانه ی خاموش.

يادت هست آن شب که در کنارم نشستی و برايم از صداقت گلهای باغچه سخن گفتی؟ ودر بخار پنچره دلم نوشتی بهار يعنی به آفتاب ايمان آوردن يعنی با نفسهای باراندرآميختن يعنی با نسيم تازه شدن اينک من بهار را در فصل قصل زخمهای تو می بينم.

شقايق با من حرف بزن نمی دانم محبت ترا ذستان پينه بسته کدام باغبان در باغچه دلم کاشته؟ که طراوتش هنوز هم عطر پونه های باران خورده را در فضای ساکت انديشه ام می پراکند.

آری من از داغ شقايق می نويسم.


کلمات کلیدی:
رسم آشنايی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۱  

تمنا از ضمير خويشتن کن روشنايی را

چو مه تا کی خوری ای کور دل نان گدايی را

اميد از رحمت ياران چه داری در سيه روزی؟

بخواه از ناخن تدبير خود مشکل گشايی را

تمنايی گدا بر کبر صاحب دولت افزايد

نياز استخوان افزود ناز موميايی را

منه پا از گليم خود برون گر عافيت خواهی

هوای شهر نا ساز است مرد روستايی را

سر از ديوار بيرن کرد گل.پا مال گلچين شد

که هر لمس لا جرم بيند سزايی خود نمايی را

بفرياد آورد سيلاب را تحقير کوهستان

بلی خود بين ندارد طاقت بی اعتنايی را

خوشا آزاد مردانی که در جمع زر اندوزان

به رنگ همت آرايند روی بی نوايی را

تکلف گر نباشد در ميان دوستان شيدا

توان بهتربجا آورد رسم آشنايی را

اثر اين شعر محفوظ می باشد 


کلمات کلیدی: